تبليغاتX
روح سرگردان - کاسپر

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط کاسپر |

به دعوت جناب سلمان بازی داریم :
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت توسط کاسپر |

صحنه اول ... خارجی ... روز ... خیابان

دختر ی در حال قدم زدن است ...

لباسی تقریبا مشابه !! مد روز پوشیده و موها را هم البته کمی !! تا قسمتی انداخته بیرون...

الگانس صدقه سر قالیبافت !! سر می رسد ... دختر به خودش جنبیده یا نجنبیده ...

چند نفر با سرعت فرا صوت از ماشین بیرون پریده و در یک چشم به هم زدن ...

 

صحنه دوم ... باز هم خارجی ... باز هم روز ... باز هم !!!

دختری  در یک خیابان دیگر  در حال قدم زدن است ...

لباسی تقریبا مشابه !! مد روز پوشیده و موها را هم البته کمی !! تا قسمتی انداخته بیرون...

ماشین صدا و سیما با یک دوربین سر می رسد ...

دختر به خودش جنبیده یا نجنبیده ...

چند نفر با سرعت فرا صوت از ماشین بیرون پریده و در یک چشم به هم زدن ...

نترسید بابا !!! دور دختر خانم را می گیرند!!!

گزارشگر  رو به فیلمبردار:   خودشه ... عالیه

همان گزارشگر البته رو به دختر خانم :

عزیزم اگه می شه یه کم موهاتو بیشتر بده بیرون ...  موقع صحبت هم با ناز و عشوه حرف بزن... اکی؟؟؟؟

دوربین ... صدا ... حرکت

 .....

فردا صبح بلوتوث دختر اول با سر و صورت خونین توی موبایلها دست به دست میشه و بعد از ظهر همون روز... دختر دوم توی رسانه ملی با ناز و ادا مشغول بالا بردن سطح آگاهی سیاسی و مشارکتهای اجتماعی امت همیشه در صحنه است...

به نظر شما علت چیست؟

اولی : خوب معلومه دیگه ما به اولی می گیم بد شانس و به دومی هم می گیم خوش شانس!!!

دومی : من در عین حالی که اولی رو  خوش شانس خطاب می کنم ترجیح می دم به دومی بگم خرشانس !!!

سومی :مرد حسابی چرا چرت و  پرت تفت !! میدی؟ چرا اذهان عمومی رو مشوش می کنی ؟

چهارمی :اون اولی غلط کرد . اون دومی هم چه دختر نازی بود خداییش!! تو هم غلط زیادی می کنی !!!

پنجمی : اون اولی موهاش ...به ملت خیانت کرده... دومی خدمت ... فرقش هم همینه بی کله !!

ششمی : مرتیکه مگه تو کار و زندگی نداری ؟؟؟ اصلا ببینم تو به کی رای دادی ؟

هفتمی : داری گنده تر از دهنت حرف میزنی  خس و خاشاک !!! ؟ اونا سرباز امامند ......هر کاری کردن درسته ... به توچه مربوط ... اگه مردی وایستا  تا حالیت کنم !!

...

ان امی !!! : بگیریدش ... داره در میره...

کاسپر : آره بابا در رفتیم .. . اونم با سرعت نور ... حتما می دونید که سرعت نور تو دنیای ما روح ها خیلی برابر !! سرعت نور تو دنیای شماست !! تازه کلی هم مطالبمون رو سانسور کردیم...پست های پایینی رو می گم !!! الکی سوال نکنید چون گفته بودم که ما روح ها قوانین خاص خودمون رو داریم !!! ... اصلا ما رو سه ننم !!!

 نتیجه اخلاقی :  من غلط بکنم بخوام نتیجه بگیرم !!! فعلا در رم !!!

 

صحنه سوم ...روز ... داخلی .... دادگاه ...

(یک هاله نور !!! سفید رنگ ...پشت تریبون مشغول اعترافیدن است!!!)

هاله نور!!! رو به رییس دادگاه :

من کاسپر در پیشگاه ملت :

۱. اعتراف می کنم که نماینده سازمان سیا  در ایران بوده و تحت دسیسه های این بنیاد ظالم به تشویش اذهان عمومی پرداختم...

۲. اعتراف می کنم که در عین حال نمایندگی سازمان های  موساد ... ...  بنیاد سوروس ...حزب سبز آلمان ... حزب زرد یشمی !!فرانسه ... بی بی سی انگلستان ... گوگول آمریکا !!!...  امپراطوری هان !! و انواع و اقسام شبکه های هرمی و مکعبی نابکاربوده و اصلا هم به عنوان یک چند شغله از خودم و از ملت شریف خجالت نکشیدم...

۳. اعتراف می کنم که با شرکت نفتی  توتال و همینطور شل  نیز جهت ریختن روغن زیر پای مسئولین همکاری داشتم!!

۴.اعتراف می کنم که  یک بار در خیابان پیراهن سبز رنگ پوشیده و مغز تخمه کدوی مز مز  را که به رنگ سبز بود تناول نمودم ...

۵. نزن جان مادرت !!!

۶. اعتراف می کنم که جمله قبلی از من نبود !!!

۷. اعتراف می کنم که شبانه روز پای کانالهای مازوخیستمالیستی ماهواره نشسته و وقایحی !! از قبیل اسپیس پ*لاتینوم مرحوم را مشاهده و ساسی مانکن را نیز مصامعه می نمودم !!!

۸. اعتراف می کنم جایی که نباید اله اکبر می گفتم ....گفتم !!!

۹.اعتراف می کنم که با گرفتن دلارهای نجس از ایادی استکبار سعی در ریده مال کردن ریال های پاک آقایان داشتم !!!

۱۰. اعتراف می کنم که در انفرادی به من خیلی خوش می گذشت و تمام قسمتهای جومونگ ۱ و رستگاران را از رسانه ملی دیدم !!

۱۱.اعتراف می کنم که در شش ماهگی دو بار پوشکم را با صدا خراب کرده و سعی در اشاعه منکرات و تشویش اذهان عمومی با اصوات غیر مجاز داشتم !!!

 ۱۲. اعتراف می کنم که شیر خشک مصرفی من به مدت چهارده ماه از مارک نجس نستله بوده و خون صهیونیستی در رگهای من جریان دارد...

۱۳. اعتراف می کنم که سعی در منحوس جلوه دادن  عدد محترم ۱۳ داشتم !!!

۱۴ . اعتراف می کنم که  وکیلم را به مدت سه ثانیه و هفت صدم ثانیه از یک سوراخ پنج میلیمتری دید زدم!!!

۱۵. اعتراف می کنم که ...

...

۱۱۰. اعتراف می کنم که جمله  "خداوند عشق را آفرید تا پلیس ۱۱۰ بیکار نباشد" از خود نامردم  است !!

۱۱۱. اعتراف می کنم که خودمم که دارم  اعتراف می کنم !!!

۱۱۲.  اعتراف می کنم که هرچی که شما بگید درسته !!!

۱۱۳. اعتراف می کنم ...پس هستم ... یعنی ...جان مادرت بزار یه کم دیگه هم باشم !!!

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط کاسپر |

 

 داستان واقعی زیر را بخوانید و ببینید در کدام خط نام شخصیت اول قصه ما را حدس میزنید

می توانید به خودتان نمره بدهید!!

 یکی بود یکی نبود ...

در یکی از روزهایی که عجیب و البته کمی هم غریب بود یک فقره پسر زاییده شد ...

... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت توسط کاسپر |

سلام

اولا

دکتر جراح در حالی که یک غده 5 کیلویی را دریک  ظرف حمل می کرد با تبسمی پیروزمندانه   از اتاق عمل خارج شد. اطرافیان بیمار سراسیمه دور او را گرفته و از حال بیمار پرس و جو  کردند.

دکتر در حالی که لبخند رضایت آمیزی بر لب داشت ضمن اشاره به محتویات چندش آور ظرف!! گفت: بیمار که مرد !! اما ببینید چه غده بزرگی از شکم او درآوردم!!

این  حکایت ، داستان دولت ماست  و این جراحی های عجیب اقتصادی توسط جناب دکتر جراح حاذق و لایق مملکت که خدا آخر و عاقبت قاطبه ما را ختم به خیر کناد!!

دوما

سهمیه حج تمتع هم که دست نخورده باقی ماند تا جیب بعضی  سازمانها بیش از این خالی نمانده و خدای نکرده ضرری نکنند.

گور پدر ملت و هر کسی که به فکر سلامت ملت است.وقتی مفتی های عرب هر کس را که آنفلوانزای خوکی بکشد شهید می دانند !!!

وقتی ...

(ببخشید این جمله چهار روز بعد سانسور شد ......)

 ....دیگر چه  توقعی می توان از بقیه داشت ؟

رابعا !! 

واقعا این روزها انتقاد کردن و مخصوصا تایپ کردن آن  !! سخت است وحوصله می خواهد و البته جگر شیر !!

خامسا

خرق عادت کرده و آخر سر معذرت می خواهم !!

حتما می دانید چرا ؟؟

قول نمی دهم تکرار نشود اما سعی بر عدم تکرار آن دارم !!

پست های بعدی را با همان سبک و سیاق قبلی می نویسم چون از این یکی اصلا خوشم نیامد...

در انتها باید عرض کنم که این پست در تاریخ پنجم شهریور تا دلتان بخواهد سانسور شد ...

زت زیاد

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت توسط کاسپر |

 با آن یکی  رمضان رفتیم

شاید با این یکی رمضان بیاییم !!!

بیت :

اگر لذت ترک لذت بدانی !!

دگر لذت آپ !!!!!!!!! ٬ لذت ندانی !!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت توسط کاسپر

مبارکتان...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت توسط کاسپر

منت وبلاگ را که داشتنش موجب عزت است و آپدیت نکردنش  باعث ذلت !!!
هر پستی از آن که  آپ می شود کامنت بسازد و چون کانترش به حد اعلارسد کلاس از آن بتراوشد...
بیت :
برو آپ می کن مگو چیست آپ
همه آپ کردن ... تو را برده خواب !!!

و ایضا بیت :
تو نیکی می کن و کامنتی انداز ...
که ایزد آن کامنت دونت کند باز!!!

 
یکی از رفیقان شکایت روزگار نا مساعد به نزد من آورد که وبلاگداری به ما نساخته و فضله انداز !!! زیاد گشته و زر زر کنان بخت برانداز کره بز   !!!!  به میزان بسیاری در بلاگفا پخشیده و در هر پستی فضله ای انداختیده ! و به هر وبلاگی ش ا ش ی د ه  و به هیکل هر کاربری ... و عجب پدرسوختگانی بودند .. تف تو گور!!!

بیت :
بس  فضله گذاری که ندانست که کیست؟
بس وب که سر آمد و برو کس نگریست!!!

بدو گفتم که تو کار خود پیش ببر و نیک بدار و بدان که حکما گفته اند که چار کس از چار کس برنجد

حرامی از سلطان و   روسپی از محتسب و دزد از پاسبان و وب نویس از فضله گذار !!!

و براین هیچ حرجی نبود جز آنکه تو نیز چار تن را یاد کنی :   والده و ابوی بیل گیتز و همشیره و والده یک بابای دیگر!!!

بیت
سه غم اومد به جونم هر سه یکبار
غم نون و غم برق و غم کار
غم نون و غم کار چاره دیره
کنم بهر  غم برق ... یادی از چار
!!!

و ایضا گفتم که حکایت تو حکایت همان خرگوشی است که نالان و خیزان در جنگلی می فسید و شیری بدو رسیده سبب پرسید  که خرگوش نالان مر او را گفت آن خرس بی مروت را گویم که هر که چار تخم داشته باشد از بیخ و بن برکند و چون شیر بخندیده به او گفت تو که چار نداری ؟؟؟؟ خرگوش بگفت که چار را چاره نیست چه  آن لا مروت اول بکند و بعد بشمرد !!!

شعر نو
تو را من چشم در چارم ..
شباهنگام !!!
 

و ایضا شعر نو
من چه چارم امروز ...
و چه اندازه تنم پر چار است
نکند یک خرسی!!!
سر رسد از پس کوه
...

بیت عربی
الا لا یجارن اخو البلیه
فللخرسان الطاف الخفیه !!!

رفیق این سخنان بشنید و به هم برآمد و روی از حکایت من درهم کشیده و سخن های رنجش آمیز گفتیده ... و حال من نیز گرفتیده و بر سردر وبلاگش نوشتیده که تعطیلیده و از کار  وبلاگ و وبلاگ نویسی کلا بی خیال گردیده و جان ما را به لبمان رسانیده و عجب بی معرفتی بود ....

بیت بسیار بسیار جدی و از ته دل

جان مادرتان نخندید... دارم گریه می کنم

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
با کامنتی دل غمدیده ما شاد نکرد

زت زیاد

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت توسط کاسپر |

دیشب داشتیم ارواح عمه مان شام تناول میکردیم و بنده نیز در ضمن لمباندن غذاهای من در آوردی جناب سرهنگ !! به عمل شنیع سرچ کردن کانالهای تلویزیون دولتی  مشغول بودم ...
فکر کنم کانال 2 بود که جینگولک بازیها و کون مستی های رامبد جوان و آقای پدر را نمایش می داد که ناگاه چشممان به زیر نویس در حال حرکت افتاده خشکمان زد :
به جای آن که به تاریکی لعنت بفرستید ... لامپ کمتری روشن کنید!!!
چوب توی ماتحتم کنند اگر یک واو کم و زیاد کرده باشم !!!!

به جان شما عجب رسانه بحالی داشتیم و خودمان خبر نداشتیم !!!
البته بنده هم بی کار ننشستم و ناخودآگاه حس ماستیمینیمالیستیم گل کرده و فی الفور جملات زیر از مخیله مان گذشت که آن را هم بدون کسر حتی یک واو تقدیم شما سروران گرامی می کنیم به امید پیروزی بر استکبار صهیونیزم آمریکای جنایتخور کله پوک!!!
1. انسانهای خوب زاده نمی شوند ... توی این مملکت ریده مال می شوند!!
2. زیر نویس را به خاطر  بسپار ... برنامه آبکی است!!
3. خواهرم اگر حجابت را حفظ نمی کنی حداقل لامپ اضافیت را خاموش کن !!!
۴.یک ساعت ریدن از هزار ساعت برنامه دیدن بهتر است !!!
5. می رینم !!! پس هستم !!!

پ.پ ۱ هر کس ارتباط بین عنوان مطلب و اصل مطلب را کشفید !! یک عدد دی وی دی با بیست ساعت اجرای زنده!! مجید قناد برده است ...

پ.پ.۲  اگر نتوانستید این سوال را حل کنید به جایش سوال زیر را جواب دهید حد اقل یک سی دی گیرتان بیاید :

سوال :

این بیت از کیست ؟

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا جای بابام من شده ام شکل ننه ام !!

الف : معاون اول  ب. رئیس جمهور         ج. هاشمی رفسنجانی !!           د. همه موارد

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

و در انتها  برای هامون  ... 

 

...

آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش
هی مرا می‌نگريست
جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان
اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پيچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهميدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود. ...

 زت زیاد

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت توسط کاسپر |

یادش به خیر سال پیش در همچین روزهایی برای خودمان پیتزا فروشی  بودیم و رست بیف به خلق ا... می دادیم چه رست بیف هایی  اونم با سس اضافه !!!

کی فکرش رو می کرد که بشیم کاسپر و  دو ماه دو ماه تو برزخ گیر کنیم و بلاگمان هم روی هوا بجای آپ شدن کله پا بشود ...

بیت :

عاقبت خاک گل کوزه گران خواهم شد ....

فاعلاتن فاعلاتن  فاعلاتن ...دست خر !!!!

الا ایهال ذلک من البیخیال :

 چون چند وقتی غیبت داشتم و دوباره صغری کبری ها داره شروع می شه برای جلوگیری از این عمل شنیع !!!! یکی از مطالب قدیمی وبلاگ حذف شده ام را ( رست بیف با سس اضافه ) برایتان می پیچم!!! فقط جان مادرتان فحش ندهید به جان عزیزتان غیر از پشه و چوزموری و احیانا یکی دیگه از رفقا برای بقیه تکراری نیست و هنوز هم لطف خودش را دارد ... می گی نه ؟؟؟ پس بخون :

 

برای کیومرث خان صابری فومنی که دلم برایش خیلی تنگیده ...

منت بنزین را بسیار که کارت سوختش موجب راحت است و سهمیه اش موجب ثروت
هر لیتری از آن که فروش رود مفرح ذات است و چون در باک رود و دود گردد آشی است که پات...!!!
بیت :
از دست و دلم کار نیاید
سهمیه بنزین چو سرآید!!

دیدم درویشی را که از زور سهمیه اتول شش سیلندرش بخسبانده و به ایستگاه اندر پیچیده و علف در زیر پای روییده و منتظرالاتوبوس گردیده تا از گرد راه رسد و مر او را بسواراند!!! سوارانیدنی !!
اما چه سود که رسیدن اتوبوس را و فهمیدن مر او را که بلیطی ندارد و جمله شرمنده... همچون دست بز !!
بیت:
اتوبوس آمد و فکر بلیط کن
برو بالا بلیطت را تریت کن

(تریت ...به ریزه کردن نان در آبگوشت هم گفته اند ... ایضا)
باری درویش به بالا اندر درآمده و معذرتی خواسته و خجالت کشان در جمع فرو رفته و نیک فشارانده و مالانده و زورانده شده تا نفس از او دلتنگ گردیده و جانش نزدیک به بیرون آمدن از کالبدش گردیده... ناجور...
بیت :
در شب جمعه فشار و توی اتوبوس هم فشار
هر دو یک جورند اما این کجا و آن کجا...!!!!

باری درویش ما خستان و نالان و گریان به استگاهی رسیده یا نرسیده با زور جمعیت به خیابان نزول فرموده و نفسی کشیده و سجده شکری به جای آورده و تسبیح هم گفته چه آنکه از دستش جانش نرفته....
بیت :
شکر خدای گوی و برو راه را سری(سریع )
حتی اگر که هستی تو آن پاتر هری

(در نسخه های قدیمی آمده که منظور شاعر هری پاتر اعلی الله مقامه و کتابه و فیلمه است)

ایضا دیدم مواجب بگیری(کارمندی) را که پول در جیب سفلی به ته دیگ خورده و به آخر خط رسیده و آهی در بساط نبوده و دولت هم سه روز تعطیل فرموده!!! و او هم هویج!! .....
پس عیال را بگفت که خاکی بیار تا بر سر ریزیم و شمعی بیار تا برافروزیم و به حال خویش زار بگرییم...
ناگاه عیال با خنده از مطبخ برون آمده و با لبخندی عشوه ناک و قلبی لبریز از عشق مر او را گفت : این کارت اعتباری من است و پس اندازی اندوخته ام تا در این روز به کار آید ... برگیر و برو و بردار و بیار !!! که سور و ساتی فراهم کنم و شب ... راحت بخسبیم...
بیت:
زن خوب و فرمانبر و پارسا
شب جمعه کارتش نماید فدا !!!

باری مواجب بگیر ما کارت را برگرفته و دوان دوان ...خوشحال و خندان از این خودپرداز به آن خود پرداز پریده و همه جا سر کار!! رفتیده !! و معطل گشتیده  و دست از پا درازتر به خانه برگشتیده !! و شب را به عزا سپری کردیده  و ضد حال را خوردیده  ...خوردیدنی !!!
بیت :
در این درگه که گه گه که که و که که شود ناگه
مشو غره به این کارتت که تمبانت بود برتر
!!
و ایضا دیدم وبلاگ نویسی را که مطالبش به دو پول نیرزیده و هیچ بارش نبوده اما در هر وبلاگی سرکی کشیده و کامنتی بگذاشته که: "وبلاگ جالبی دارید خوشحال می شم اگه به ما هم سر بزنید"
و سعی و جهد بسیار در جمع مشتری نموده و دوستان و یاران ما را رنجانده !!!و کانتر وبلاگش را به عرش اعلی رسانده!!! و عجب پدرسوخته ای بود!!!... ایضا..!!!
بیت :
بلبلی خون دلی خورد و وبی تاسیس کرد
یک پدر سوخته بد دهنش سرویس
کرد

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت توسط کاسپر |